گربه روی شیروانی داغ

Cat On a Hot Tin Roof

می‌دانی من چه احساسی دارم؟ همیشه حس می‌کنم مثل یک گربه روی یک شیروانی داغ هستم.» بریک در پاسخ می‌گوید: پس از روی شیروانی بپر پایین، مگی! گربه‌ها از روی شیروانی می‌پرند پایین و هیچ صدمه‌ای نمی‌بینند. این کار را بکن. بپر!» مگی می‌گوید: بپرم کجا؟ به چه امیدی؟ بریک ‍پاسخ می‌دهد: یک عاشق گیر بیار. مگی: «مستحق این کار نیستم. جز تو هیچ مردی را نمی‌بینم، حتی با چشم‌های بسته فقط تو را می‌بینم...

ادامه

اِ اِ اِ ... همه چی رو ول کردن چسبیدن به فوتبال ! ...

یه اندیشمند معروف " حالا نمیگم چینی! ... چون همه فکر میکنن حرفاشون هم مثل جنساشون بنجل و پَسته " میگفت : برای اینکه بتونی خودت فکر کنی و بتونی مستقل نظر بدی ... چند روزی رادیو و تلویزیون و روزنامه و البته سایتهای خبری رو ول کن! ... ببین چه خبره! ... مشکل مردم چیه؟ ... یه عده خودشون رو راحت میکنن ... زودی میگن بابا ... تمام دنیا همینه! ... تو آمریکا و انگلیس هم ... تظاهراته! ... میزنن! میگیرن! ...

ما که جای خود داریم ! ... دِ نشد دیگه! ... موقع فرهنگ و دین  و وجدان کاری میشه! ... میگن نه ما بالاتریم ! ... با هیچ کشوری قابل قیاس نیستیم ! ... موقع حق و حقوق مادی که میشه! ... میگن ... ما باید خودمونو با کشورهای هم طراز مقایسه کنیم ... مصر ! ... ترکیه! ... مالزی! ... کره جنوبی! ...

این سوناتای جدید رو دیدید! ... آدم کیف می‌کنه فقط نگاش کنه! ... آره همون عمله‌های 33 سال پیش که لوله گاز میکاشتن! ... یادتون اومد؟ ... چه عجب !!!

چه ماشینایی ساختن!!! ... چند سال بعد ما شروع کردن! ... البته با استثمار و استعمار آمریکا!!! ... کشور بدبختین! ... دین و ایمون درست حسابی که ندارن! ... فرهنگ و غیرت هم ندارن! ... تعصب ناموسی ندارن! ... آمار خودکشیشون زیاده! ....

پس چی دارن که ما نداریم ؟ ... اتحاد؟ ... صداقت؟ ... چی؟ ... شما بگید؟

... فکر نمی‌کنید ... یک در ملیون ... هماهنگی درآمدهای سطوح کارآمدی و شایسته سالاری باشه؟ ... حالا تا همینجا ...


/ 18 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفي

، با ماشينهاي عبوري و صلواتي! بعد از سربازي تو دوران جنگ ، كه همه درسا يادم رفته بود! يك سال درو به روم بستم ، تا دانشگاه دولتي اونم توي تهران و نزديك خونمون قبول شم ، شاهدمش اينه كه زمستون 69 همتون رفتين طالقون، غير از من، يادت اومد؟ ، با اينكه مي‌تونستم رشته مهندسي شهرستان قبول بشم ، ولي سخت ترين رشته كه آمار باشه ، بدون ذهنيت و دور نما ، با بهترين نمرات سه ساله نيمه گذروندم، " دوشنبه‌ها يه ربع به 3 ، 203 ، با مهرداد ميومدين، پارك ساعي و شهر فرنگ، يادت اومد؟ 1- در مدت كنكور تا شروع كلاس دانشگاه، از تو روزنامه كارپيداكردم، حدود سه ماه توي مغازه محصولات ايمني كار كردم، با چراغ سبز صاحب مغازه، كپسول آتش نشاني رو تا جايي كه جا داشت، گرونتربه مشترياي بالا شهري مي‌فروختم ، " يعني اگر وجدان نبود، استعداد شو داشتم ". پنج برابر حقوقي كه مي‌گرفتم درآمد داشتم، از همون پولا يك موتور براوو خريدم، 4 سال دانشگاه تو برف و بارون حتي يك ريال كرايه ماشين ندادم، حتي تا 28 اسفندم مي‌رفتم سركلاس با استاد تنهايي تمرين حل مي‌كرديم، براي همينه كه يه دوست هم از دوران دانشگاه ندارم! 2- بعد از تموم شدن ليسانس همه

مصطفي

ليسانس همه رفتن دنبال سربازي و فوق، فقط من اوفتادم دنبال كار، تو اون بحران كمبود كار، سه تا انتخاب داشتم، اول، سازمان گسترش خدمات بازرگاني، نزديك ميدون ولي عصر تو ساختمون شيشه‌اي لوكس با كت شلوار اتو كشيده و حقوق ماهي سي تومن سال 74 ، دومي، مركز آمار ، كار فسيلي دولتي با حقوق ماهي 25 تومن و بالاخره، ايران خودرو ، با وضعيت سخت، ساعت كار زياد و محيط مثل زندان ، با حقوق ماهي 50 تومن. با شناختي كه از بزرگترا و اطرافيان و روحيات شعرو شاعري ژنتيكي ، بايد از شانس كمك مي‌گرفتم، يا از انتخاب جدي؟ با 10 نفر آدم عاقل و موفق براي تصميم گيري مشورت كردم، همه شرايط رو برام مي‌گفتن، انتخاب نهايي دست خودم بود! " نكته مهم همينجاست ، ساعت 5 صبح قبل از اذان صبح ، مثل سربازي و خشونت ارتش ، با سرويس مي‌رفتم سركار، ساعت 6 سر چهارراه ايرانخودرو پياده مي‌شدم و مسير يكربع پياده روي رو تو زمستنون با چشمبند و كلاه و شال گردن، پدر آدم مي‌اومد جلو چشاش! " گاهي تا 11 شب اضافه كاري مي‌كردم. 3- قدرت ريسك: با اينكه از پس انداز حقوق و پاداش مي‌تونستم، ماشين بخرم و تعطيلات برم ، عشق و حال، ولي بر خلاف تصور كل فاميل و طالقونيا ،

مصطفي

طالقونيا ، پس‌اندازمو مي‌دادم با واسطه به كسي كه نمي شناختمش ، ماهي صدي، شيش ، سودشو مي‌گرفتم، باورت ميشه؟ الآن همه فكر ميكنن كار احمقانه اي ، صدي شش به غريبه! ولي يه چيزي ته قلبم بود به اسم ايمان ، مي‌خواستم، و اين اراده رو تو وجودم مي‌ديدم كه بتونم پولمو پس بگيرم، بازم معرفت جنوب شهري‌ها كه بدون درد سر كل پول و با سودش تا ريال آخر گرفتم و خونه خريدم! كدوم شغلي وجود داره كه سه ساله خونه دار بشه اونم 2خوابه تو منطقه تقريباً بالاي شهر؟ اگه مال شركته، كدوم يكي از هم سابقه‌هاي من خونه اي مثل من خريد؟ تعاوني مسكن شركت با اون سابقه خرابش كه هيچ كس بهش اعتماد نداشت، فقط 100 نفر از كل شركت توش پول گذاشتن و مارو معرفي كردن به بانك مسكن براي خريد خونه 25 سال ساخت و قديمي! اينم شانسه؟ يا انتخاب؟ براي خريد خونه تو محل خوب، چقدر پاي پياده رفتم، تا يه جاي مناسب پيدا كردم، صاحبخونه تو محضر بخاطر 50 تومن تخفيف قهر كرد و رفت! ... بعد از يكماه كه خونه مثل اون گير نياوردم و مهلت استفاده از وام دست دوم داشت تموم مي‌شد، خودمو كوچيك كردم ، تنهايي رفتم دنبال صاحبخونه با كلي ناز ومنت آوردمش محضر! با 200 تومن گرونتر از قبل!

مصطفي

گرونتر از قبل! ... اينو به هيچكس نگفته بودم و فكر نمي‌كنم تو بين اطرافيان نسبتاً مغرور ما ، كسي تا حالا همچين كاري كرده باشه! خونه‌اي تو اون محل با كلاس و با صفا ، كه همه بهش غبطه مي‌خوردن، چقدر شانس تو اين دخيل بود؟ شايد سئوال بشه، چه جوري تو اين بازار سياه ، كار پيدا كردم و بدون پارتي قبولم كردن؟ يه نمونه كافيه! ... تو جلسه مصاحبه سازمان گسترش خدمات بازرگاني ، 8 نفر " كاردرست" اومده بودن تا از من سئوال كنن! ... با دو يا سه تا سئوال ، وقتي رئيسشون فهميد واحدهاي اساسي رشته آمار رو با دكتر حميد رضا نوابپور با اون نمرات درخشان پاس كردم، دفتر دستكشونو بستن و رفتن! ... و بعد از سه ماه كه تو ايران خودرو مشغول شدم، بازم هر هفته زنگ مي‌زدن و براي شروع كار دعوتم مي‌كردن! ( خوشبختانه شاهد همه اين كارها، فقط مادرمه و هنوز در قيد حياته)... بر خلاف همه استخدامهاي تاريخ ايران خودرو، آگهي استخدام روتو روزنامه پيدا كردم ، چند تا امتحان هوش و معارف و زبان و دو تا مصاحبه و تست پزشكي ، درست مثل خلباني، دست آخر فقط 4 نفر مونده بوديم كه 2 نفر " البته صادقانه بگم با يك كم سفارش جهت محكم كاري " انتخاب ش

مصطفي

محكم كاري " انتخاب شديم . بعد از دو ماه كار آزمايشي تو واحد آمار ، چون تو دانشگاه چندين تز و پايان نامه در حد دكترا براي بچه‌هاي اقتصاد نوشته بودم " البته در قبال پول اندك ، ولي الآن بعضي همكلاسيام با ادامه اين كار درآمد ميليوني دارن " ... مثل آب خوردن در عرض 10 روز ، با گزارش بررسي علل و ريشه هاي كيفيت پيكان ، سال 75 كه كارشناساي اينجا حتي روشن كردن كامپيوتر رو بلد نبودن، من با فارسي ساز قفل دار پانيذ و برنامه كوآترو پرو با يك سيستم لگن دو مگ هارد، 40 تا نمودار رنگي در‌آوردم و باتحليل رگرسيوني و آماري ، نشون دادم كه برخلاف تصور مديرا، 70 درصد مقصر كيفيت پيكان " شركت ساپكو " ، به جرأت ميگم، خيلي ها به وحشت اوفتادن ، حتي مدارك و عددهاي خام نمره كيفي نابود شد و نحوه محاسبه كيفيت عوض شد و منو بزور منتقل كردن به پروژه " مديريت نوين" ، به اين ميگن ارتباط صنعت با دانشگاه ! دومين روزي كه مشغول بكار شدم، به سختي باصد تا امضاء، 50 تا فلاپي بردم دانشگاه، و كلي برنامه آماري و ويندوز و فارسي ساز آوردم اينجا ، كل واحدمون يه سيستم " ديزلي" داشت، فقط نابغه‌هاي كامپيوتر اونز

مصطفي

نابغه‌هاي كامپيوتر اونزمان، بلد بودن فال بگيرن و بازي كنن!!! بازم بگو شانسه! از بين 60 نفر ، فقط منو انتخاب كردن براي يك كلاس نرم‌افزار " پردرآمد و پولساز ! " بعضي روزا بعدازكار مي‌رفتم ، تو مجله يه حزب سياسي " كارگزارا " با اون نرم افزار كار مي كردم، پول خوبي ميدادن، تا دو نصفه شب ، بدون هيچ ترسي از وليعصر تا خونه پياده ميومدم و هزينه آژانس رو پس انداز مي‌كردم، صبح هم سرحال مي‌اومدم سركار ، البته سرپرستمون كه بچه جنوب شهر بود اينو مي‌دونست و كاري نداشت، ولي معاونت اگه مي‌فهميد ، اخراج مي‌شديم! اين دير اومدناي نصف شب و فقط آقاي ليلاز و آقاي نصرتي ميدونه و مادرم ! به اين ميگن رازداري!!! آره فريد جان ! اين درآمدهاي جانبي هيچكدام با پشت ميز نشيني و شانس و اتفاق بدست نيومده!!! البته همه اينها قبل از ازدواج بود، موقعي كه هيچكس ماشين نداشت ، به خاطر فروتني از گرفتن ماشين از دم قسط شركت گذشت كردم و امتيازشو گذاشتم رو خونه ، 10 متر بزرگتر بخرم! چون تو واحد جديد كه به اجبار و بر خلاف ميل رفته بودم ، و با معاونت كار ميكردم ، انواع مأموريت خريد و آموزشي و مزايا رو بدون نوبت مي‌

مصطفي

نوبت مي‌گرفتم، اون موقع شركت با همين توليد ، يك چهارم الآن پرسنل داشت ، كل شركت فقط 4 يا 5 تا معاونت داشت ، كه من با يكيشون كار ميكردم ، كلي براي استخدام شما تلاش كردم، منو برد پيش مدير عامل و از زبون حاج‌اقا شنيدم كه گفت : استخدام دانشگاه غير دولتي طبق آيين نامه اون زمان ممنوع بود. پا به پاي معاونت مي‌رفتم جلسات توليد، گاهي كه بي سيمشو مي‌داد بمن ، انگار دنيارو بمن داده! افتخار مي‌كردم! چون از مديرا هم به اون نزديك تر بودم ، سمت نماينده كيفيت معاونت رو داد به من ، سمتي كه هميشه مخصوص بهترين و كاردرست ترين مديراي واحدها بود، " با هزار ساعت كلاس و سمينار " ... يه نصيحت ها و تجربياتي ازش ياد گرفتم كه تا حالا تو هيچ كتابي نديدم " يه روزي بايد حرفاشو كتاب كنم " خيلي روي پيشرفت افكار و جسارت و شناخت واقعيات جامعه رو من تأثير گذاشت. اينم به جرأت مي‌گم، تعداد انگشت شماري آشنا و طالقوني مي‌شناختم كه اينجا بودن يا بعداً اومدن، هيچكدومشون شرايط اينجا رو تحمل نكردن، حتي قديميترين شيخ حسني كه اينجا كار مي‌كرد، 18 ساله بازخريد كرد و رفت، من گاهي حتي خجالت مي‌كشيدم باهاشون پيش بچه‌هاي واحد صحبت كنم،

مصطفي

صحبت كنم، چون نامه رسوني بود كه قديميا مسخرش مي‌كردن، بخاطر اينكه ، از مسئوليت گرفتن خودرو براي كارش، طفره مي‌رفته!... و اونموقع طالقونيا رو به تنبلي و بي عرضگي مي‌شناختن!!! الآن 13 يا چهارده سال گذشته، همه تيز شدن! ، خونه‌اي كه 11 ونيم خريدم ، كلاً سه ونيمش وام بود، 8 تومنش پس انداز خودم بودم، سه ساله 8 ميليون يعني چي ؟ ... كل حقوق و پاداشمون ميشد ماهي 100 تومن ( مداركش هست) ... كدوم عقل عاقلي باور ميكنه ، يه طالقوني سال 75 تا 78 ميانگين 220 تومن درآمدش باشه !!! حيف! ... همه اين تلاشها و انتخاب ها و ريسك ها ... همگي قبل از ازدواج بود! هنوزم افسوس مي‌خورم! ... درست سه ماه بعد از ازدواج ، رسماً از شركت مرتب و شركت حديد ، آدم مي‌فرستادن دنبالم ، تورو خدا هفته‌اي يك روز يا دوروز ، براي راه‌اندازي سيستم بهره‌وري به ما مشاوره بديد ... با رقمهاي نجومي !!! چرا؟ ... چون توي ماهنامه مديريت نوين، تمام مقالات راجع به بهره‌وري رو من مي‌نوشتم ، عكسامو كنار نموداراي ديواري تو مجله چاپ مي‌كردن! اما به محض بردن، مجلات به منزل ، غيب مي‌شد... انگار نفرات سومي كه فقط اسمشون بزرگتر بود تو زندگي ما دخالت مي‌كردن، آدم

مصطفي

اما به محض بردن، مجلات به منزل ، غيب مي‌شد... انگار نفرات سومي كه فقط اسمشون بزرگتر بود تو زندگي ما دخالت مي‌كردن، آدمهاي بي دل و جرأتي كه نمي‌خواستن، من از بقيه جلو بزنم، ديگه شرايط مجردي نبود، ديگه تنهايي نمي‌شد تصميم گرفت، ديگه فكري يا ايده‌اي نبود كه بتونم تنهايي تصميم بگيرم، خيلي طول كشيد، تا به خودم بيام و اعتماد بنفس گذشته رو پيدا كنم، ... ولي ديگه دير شده بود، نه تحرك اقتصادي مونده بود! ... نه پيشنهادهاي خوب! ... تموم شد! ... دست زياد شد، بهره‌وري چرت شد، كي اهميت ميداد ، كو رقابت، كو تلاش !!! جووناي با استعداد به بد دوراني خوردن، حقشونه كه برن، ... برن يه جايي كه براي سواد اهميت بدن، يه جايي كه پژوهشگرا ، حقوقشون چك سفيد امضاء باشه، غم نون نداشته باشن، نه اينجا كه با درس خوندن ، خيلي خيلي بتوني يك دهم بازاريا و تاجرا درآمدت باشه!

فرید امیرخانی

متن طولاني و زيباتو خوندم، اما برات يه سوءتفاهمي پيش اومده که بايد قبل از هر چيز اونو رفع کنم، من تو تمام کلنجارايي که تا حالا باهم رفتيم حتي يک بار هم از ترکيب خوش شانسي استفاده نکردم، شايد انقدر بهت اين کلمه رو گفتن شرطي شدي و جبهه ميگيري، اما اگر حرفامونو مرور کني ميبيني که من اصلاً وارد اين مباحث نشدم، چون ربطي بهم نداره، چنانچه تمام اين داستانهايي که گفتي يه سري تلاشهاي شخصي براي بهبود اوضاعه – که 90 درصد آدما کردن- و خيلي هم محترمه و البته درستو غلطشم به خودت مربوطه – به خصوص اون قسمتهاي صدي شيش و اينا !!- بحث من روي تفاوت بخش خصوصي و دولتي بود و اين که شرکت شما با حمايتهاي دولت و سودهاي کاذب سرپاست اما بخش خصوصي اين مزيت رو نداره و اينم نه ربطي به تو داره و نه من، نه از خوش شانسي تو و نه از بدشانسي منه، واقعيت اين مملکته و چون اونجا ويترين صنعت نظامه شاهرگشونم ميدن تا سرپا بمونه، حالا اگه اونجا هم اوضاعش خرابه ديگه ببين اينجا چه خبره. همين، ايشالا موفق باشي.