مصطفی امیرخانی

شش سيگما و تحليل آماري و منحني نرمال

قتلهای زنجیره ای، وحشت و هراس در خانه شماره 55 خیابان نواب

قتلهای سریالی، وحشت و اضطراب، بیم و هراس در اطاق  پایین خانه شماره 55 خیابان نواب

... داشتم خاطرات زمان انقلاب و می‌نوشتم، که چرا مردم انقلاب کردند؟ ... به موضوع جالبی رسیدم ... گفتم بدم نیستا این موضوع را جدا بنویسم ...

... ماجرا از اونجا آغاز میشه که ماههای پایانی سال 1373بود ...

لطفاً جهت خواندن بقیه ماجرا به ادامه مطلب ... رجوع فرمایید.   با تشکر


... ماجرا از اونجا آغاز میشه که ماههای پایانی سال 1373بود ... در شبهای طولانی زمستان ... پای صحبت های شیرین دوست و هم دانشگاهی عزیزم آقای محمود علیشیری ( شهسواری طالقانی )، که الحق استاد علم اقتصاد بود، ... گاهی با هم آمار کار میکردیم، نشسته بودم ... راستی چقدر آمار به اقتصاد نزدیکه !!! ... اندیشه های ناب این سخنور بزرگ، ... کم کم مارو کشوند به یک معمای رعب انگیز وحشتناک!!! ... اطاقی که به اصطلاح مجردی یا  دانشجوئی واقع در قسمت کنار حیاط داشتیم، ... از قدیم الایام ... زمانی که پدرم مرحوم در سال 1344 از دائیم این خونه رو خرید، ... تا جائیکه من یادمه و بزرگترها به یاد دارند ...  همیشه ایام ... دست مستأجرین مجرد فامیل بود ... قالبأ جوانهای جویای کار که از ولایت طالقان به تهران می‌امدند،برای مدتی در آن ساکن می‌شدند.... ( از قضای روزگار، این آقای محمود علیشیری هم آخرین مستأجر دانشجوی این اطاق بود ... و در سال 1374 بدست آقای شهردار کرباسچی تخریب و با پول اون خونه، معادل یک چهارم مساحت آن بنا آپارتمان برای مادرم خریداری شد --- اینم بجای اشکهای آقای کرباسچی --- بگذریم ....).

... آره داشتم می‌گفتم ... معمای اسرارآمیز این اطاق!!! ... تقریباً تمام جوانهایی که زمانی در این اطاق ساکن بودند ( تا اونجایی که به خاطر داشتیم )... همگی در اثر سوانحی تصادفی مرده بودند!!! ...

... مرحوم محمد صادق شیخ حسنی ( مرگ در حمام بعلت گازگرفتگی) ... مرحوم محمد طاهر شیخ حسنی ... ( ... یادم نیست چه جوری!) ... مرحوم حمید شیخ حسنی ( بابای امید، سعیداینا ... در اثر تصادف) ... مرحوم تیمور شیخ حسنی ( ... تصادف ) ... مرحوم سرگرد خلبان شهید فیروز شیخ حسنی ( اولین شهید جنگ تحمیلی ... متولد طالقان و بزرگ شده شهسوار) ... ( حتی یه نفر نسبتاً غریبه خودکشی کرد ... که زیاد یادم نیست!!!) ... خلاصه کم کم ... رعب و وحشت و سکوت هراس انگیز فضای اطاق رو پر کرد ... حالا ساعت 12 شبه ... و فرداش هم باید بریم سر کلاس ... خلاصه دردسرتون ندم اونشبو با این فکر صبح کردیم ... و فرداش ظهر ... وقتی آقا محمود رو تو سلف دیدم ... کلی بابت ماجرای دیشب خندیدیم ...  تا بعد ...

نویسنده : مصطفی امیرخانی : ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم