مصطفی امیرخانی

شش سيگما و تحليل آماري و منحني نرمال

نقل خاطره ای از درگیری های شنبه 30 خرداد مرکز تهران

... امروز صبح تو این فکر بودم چند وقتیه که چیزی ننوشتم، ... نوشتن هم درست مثل ورزش و تمرینه ... اگه یه مدت ولش کنی ... (به اصطلاح یه کم پشتت باد بخوره) .... میزاریش کنار ...

... راستش این چند روز یه کم تو بهت و ابهام بودم ... درک درست واقعیتها تو این فضای احساسی بعد از انتخابات، ... به دور از شعار و تعصب .... کار سختیه ... وقتی که زیاد فکرمی‌کنی ... واقعاً آدم روحش پیر میشه ... عقل و احساس ... دو چیز کاملاً متضاده ...

... مهمترین چیزی که می‌خواستم بگم ... دیدن اغتشاش روز شنبه از نزدیک و با چشمهای خودم بود ... و بعد از گذشت سه روز ... واقعاً بیطرفانه و بدون قصد یا غرض خاصی تعریف کنم ...


... بعد از نماز جمعه و اتمام حجت به ناراضیان ... روز شنبه ... واقعاً خیلی سرنوشت ساز بود ... از صبح اون روز (با توجه به جو محل کارم) اصلاً دلم نمی‌خواست وارد این بازی خطرناک بشم ( چون انقلاب سال 57 رو کامل دیده بودم و جنگ هشت ساله ایران و عراق و ... باری به هر جهت با گذشت 20 سال از جنگ ... دیگه حوصله تیراندازی و بکش بکش نداشتم)  ... ولی متأسفانه چون محل قرار گیری منزل در نزدیکی خیابان آزادی و ستارخان قرار داشت و با علم به اینکه همسرم از وضعیت اطراف خونه بد تعریف میکرد ... تو فکر این بودم که فقط یه جوری برم خونه و استراحت کنم ... ( البته ناگفته نمونه که کلی مطلب نوشتم که چون ممکنه رنگ و بوی سیاسی داشته باشه، تصمیم گرفتم فعلاً تو وبلاگ نذارم ... و بعدها به عنوان خاطرات 22 خرداد 88، ... یه وبلاگ جدید و بدون اسم درست کنم) ... آره !!! ... داشتم میگفتم با اینکه شنیدم چهار طرف خونه تو محاصره ست... تا ساعت 7 یا بیشتر اضافه کار وایسادم .... و وقتی که همه داشتن شرکت رو ترک میکردن ... دیگه گفتم باید برم خونه ... منم مثل بقیه ... نه از روی ترس !!! ... از روی تعقل و دور اندیشی گفتم ... چجوری همه مردم محل میرن خونه ... خوب تو هم با اونا برو ... خلاصه کنم!! ... چون شنیدم ایستگاههای مترو بسته بوده و نزدیکترین و بی خطر ترین راه از اتوبانه ... رفتم کنار اتوبان ... حالا مگه ماشینا نگه میدارن .... ( عده ای هم سودجو این وسط فقط دربست می‌بردن) ... بالاخره با آقای مهدی جوانمرد از رؤسای اداره سیستمها ( واقعاً هم از اسمش برمیاد جوانمرده) ... منو سوار کرد و بنده خدا با دور کردن راهش منو تا نزدیکی فلکه صادقیه (آریاشهر ) برد ... بعد یه تاکسی شوار شدم ... گفت چون فلکه بسته ست  به ایستگاه مترو رفت ... مردم هم میگفتن ... فقط ایستگاه آزادی شلوغه و بستس ... سوار شدم و رفتم یه ایستگاه قبل از آزادی ... تو ایستگاه شریف پیاده شدم ... همون اولش دیدم ... بابا غوغایی ... بوی دود و گاز میاد ... شلوغه ... مردم سرو صدا میکنن ... ایستگاه بستس میگن برین ایستگاههای بعدی پیاده بشین .... با خودم گفتم نه!  .... چون ایستگاههای بعدی کار سخت تر میشه ... و موبایلها هم قطع بود ... الان با توجه به شناختی که از همسرم دارم ... خیلی نگران میشه ... و اصلاً برای سلامت بچه خوب نیست ... باید هر طور شده برم خونه ... ( به خودم گفتم شاید با بستن زیرپوش سفید ... مثل بی طرفها بتونم از وسط  مهلکه در برم ... بعد به فکری که کرده بودم ... خندیدم ... ) ... حدود نیم ساعتی از روی کنجکاوی رفتم داخل جمعیت ... روی پله ها و سالن حدود 100 نفری میشدن ... رفتم تا سر پله ها دیدم ... مأمور مترو درو بسته ... و بیرون ایستگاه هم نیروهای ضد شورش وایسادن ... نمی‌ذارن کسی بره بیرون ... تا درو باز میکردن، یه یارو چاق و چله، با پوست قهوه‌ای، حداقل 150 کیلویی با نقاب مشکی که لباس سبزو مشکی پلنگی پوشیده بود با یه باتوم یه متری دم در ایستگاه ایستاده بود ... و بعضی وقتها با برداشتن نقابش یه سرو صداهای عجیب از خودش درمی‌اورد، انگار حرف زدن بلد نبود ... وجمعیت که زن و بچه و آدمهای بی گناه معمولی بودن ... با دیدن این رفتارها ... شروع میکردن به شعار دادن ( چه شعارهایی!!! چشمتون روز بد نبینه!!! )... ( پیش خودم گفتم سی ساله که انقلاب رو با هر قیمتی بوده با پشتیبانی این مردم حفظ کردیم ... با بدو خوب ... با جنگ و تحریم ... ساختیم و سوختیم  ... اصلاً فکرهیچکس نمی‌رسید که بخوان یه روزی جلوی مردم با این حجم گسترده!! روبرو بشن ... چرا؟ ... ما انقلاب کردیم تا گفتمان صحیح جای خشونت رو بگیره ... آره خشونت هم لازمه !!! اما با دشمن کشور با خارجیها !!! نه با این خیل عظیم مردم بدبخت که سی ساله دارن برای حفظ انقلاب و آبروی نظام از جون مایه میذارن ... داشت گریه‌ام می‌گرفت!! ... چرا؟ ... چی شد که شکاف بزرگی بین مردم و نظام افتاد ... بگذریم ...)  ... ( یه خانوم جوان عصبانی و بد حجاب هم شروع  کرد به گفتن بد و بیراه به جمعیت و اینکه یه مشت اراذل و اوباشن دارن مملکت رو به آشوب می‌کشن... همه اکثریت مردم بهش گفتن نه بابا ... اوباش چیه ... مردمن ...  ................................................................. بعد که دید حرف بدی زده با وضع ناجوری قهر کرد و رفت پایین پله!!! ... بازم پچ پچ شروع شد ... ) ... خلاصه بیرون از ایستگاه ... شده بود میدون جنگ خیابونی ... نمیتونستم برم خونه ... هی عصبانیتم بیشتر و بیشتر میشد ... ( رفتم تو خیالات ... فکر منطقه جنگی افتادم ... سومار و سرپل ذهاب ... افشارآباد ... دیدگاه کله قندی ...  سر ظهر میرفتیم کنار رودخونه ... با ژ-3 ماهی میزدیم ... تو دیدگاه مار می‌خوردیم ... نفر اول تیراندازی با ژ-3 ... چه مرخصیهای تشویقی بابت اول شدن تو مسابقات تیراندازی گرفتم ... یادش بخیر!!! ... سر گروهبان واحدمون اول فکر میکرد ... تفنگم خوش دسته ... ده بار تفنگمو عوض کرد ... ولی باز هم اول می‌شدم ... چون از بچگی با تفنگ ساچمه‌ای فن قلق گیری رو یاد گرفته بودم ... ژ- 3 چه اسلحه‌ای ... عراقیها می‌گفتن توپ دستی ... اولش توآموزشی خیلی از لگد و صداش بدم میومد ... ولی بعد از دو سال سربازی تو منطقه جنگی ... تازه ازش خوشم اومده بود ... داشت شیطون میرفت تو جلدم ... هوس کرده بودم !!! ( چه هوس شومی ) ... برم یه ژ-3 بگیرم دستم ... مثل فیلمهای رمبو و راکی... چند تا هدف سخت رو بزنم ... بعد از رو کم کنی ... بگم ... حالا شرایط برابره ... یه نفر موافق ... یه نفر مخالف ... سر دسته هاشون بیان جلو ... هرچی کینه و بهانه و حرف نگفته دارن ... بزنن ... بعد مردم جلوی چشم همه!!!  هر کی موافق این کاندیداست بره پشت اون ... هرکی موافقه بره پشت اون یکی ...چه خیالاتی!!! ) ... خلاصه خیلی وایسادم ... چون رگ غیرتم قبول نمی‌کرد که باتوم بخورم ...  تو یه لحظه حمله و عقب نشینی رفتم میون  جمعیت بی سلاح ... و بعد از چند ده متر گذشتن از بارون سنگ ... با احتیاط و گذاشتن کیف روی سرم ... میون گاز اشک‌اور و دود ... جون سالم بدر بردم ... چشمام می‌سوخت ... و نفس نفس میزدم ... با خودم عهد کردم ... دیگه  صبح تا شب پشت میز نشینم و گاهیهم یه کم ورزش کنم ... خلاصه با حدود یکساعت پیاده‌روی ... رسیدم منزل ... برخلاف تصورم ... زیاد مورد استقبال همسرم قرار نگرفتم ... (پیش خودم گفتم، پس بیخودی خودم و به آب و آتیش زدم تا زودتر برسم خونه، ایکاش مونده بودم و شهید می شدم ... اینجوری شرافتش بیشتر بود) ... تا بعد ...

نویسنده : مصطفی امیرخانی : ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم