مصطفی امیرخانی

شش سيگما و تحليل آماري و منحني نرمال

داستان کوههای سپید - قسمت اول

داستان کوه های سپید

تقدیم به همه کودکان آزاده و شجاع  ایرانی

بخش اول – پسرک

پشت کوههای بلند و سربه فلک کشیده ، سرزمینی بود خرم و سرد ، با مردمی آبرو ترس و فرهیخته ، که به امانتداری و صداقت شهره بودند ، حلال و حروم رو می‌فهمیدن و خیلی مواظب بودن تا مال حروم وارد زندگیشون نشه ، نون بازوی خودشون رو می‌خوردن ، و احترام زیادی برای همدیگه ، قائل می‌شدند ، ... قصه ما از اونجا آغاز شد که ، پسرکی باهوش و عدالتخواه ، تصمیم گرفته بود ، بر علیه خرافات و پیمان نامه های قدیمی ، قیام کنه  و آگاهانه باقی  بچه‌ها رو هم بدنبال خودش بکشونه ! ...

بی بی خانوم که بزرگ فامیل بود ، طبق قراری که از قدیم با اقابزرگ گذاشته بودند ، قرار بود که وقتی عین‌الله پسر لوس و از خودراضیش بزرگ شد  با شایسته ، دختر معصوم و تحصیلکرده آقا بزرگ که مکتب دار آبادی بود ، تن به یه ازدواج اجباری و مصلحتی بدن ، همه سکوت کرده بودن و منتظر سرانجام این پیمان نامبارک بودند ... حالا دیگه مرحوم آقابزرگ ، معلم قرآن وشاعر و  اندیشمند آبادی  از دنیا رفته بود و بی بی خانوم هم دچار فراموشی و زوال عقل شده بود ...

خلاصه ...  شبها و روزها درپی هم می‌گذشتند ، پسرک آرام و قرار نداشت ، روزها  همه دنبال فراهم کردن سور  و ساط عروسی بودند ، ... ولی شبها انگار ، کسی خواب به چشم نداشت ،  همگی با چشمان نیم بسته ، خودشون  رو به خواب خرگوشی  زده بودند ، تو  یه  چشمشون  ترس و تو اون یکی  چشمشون حیا  موج می‌زد  ، بعضی از پیرها هم تو خواب ناله می‌کردن و عبارات نامفهومی رو بزبان می‌اوردن ...  اما پسرک  قصه ما ... شب تا صبح چشماشو رو هم نگذاشت ، چون نمیتونست خیلی ازسنتها و خرافات قومش رو قبول کنه ... با عقل ناقص خودش خیلی چیزها رو درک می‌کرد و برای اثبات درستی حرفاش ، همیشه می‌رفت پیش معلم آبادی ، خیلی از پیمانهای ظالمانه قبیله‌ای ، بده بستونهای بزرگترها و... خلاصه ... خیلی از واقعیت های زشت رو میدونست که غلطه ...

 اما ...  تا می‌خواست حرف بزنه ، و دلیل این کارهای بی منطق رو بپرسه ، بزرگترای فامیل می گفتن ، هیس ... هیس ... ساکت شو! ... بچه فضول و پررو ...  پای آبروی فامیلی  ،  در میونه ...  حرف نزن!  ... خون به پا میشه ،  آق میشی! ... میکشنت!...

عین الله که پسر زشت و بداخلاق بی بی خانوم بود ،..  بهش میگفتن آقای دکتر! ، ولی معلم آبادی گفته بود که این عین‌الله مدرک نداره ، همینجوری تجربی طبابت و آمپول زنی رو یادگرفته و به دفعات زیاد  هم آمپول رو کج میزد و خیلیها رو ناقص کرده بود ، ولی با دادن پول و گذشتن از دستمزدش  ، شاکیها رو راضی می‌کرد ... تازه می‌گفتن که عین‌الله  رانندگی هم بلد نیست ...  و یه بار نزدیک بود آقا بزرگ رو بفرسته ته دره ، چون سر پیچ بجای ترمز ، پدال گاز رو فشار داده بود ... اینها رو پسرک می دونست و می‌رفت به بچه‌های باسواد آبادی می‌گفت ، به خاطر همین کاراش هم عین الله خیلی از پسرک شاکی بود و توی یه مهمونی،  جلوی جمع گوش پسرک رو پیچونده بود و کسی هم شکایت نکرده بود ... چون  زن آقا بزرگ گفته  بود که عین‌الله خیلی عصبیه و سریع دست به چاقو میشه ، وبا ریختن توپهای کوچیک تو چای ، انرژیش چندبرابر میشه و هیچکس هم حریفش نیست... ... به خاطر همین هم ،همه فامیل ازش میترسیدن !!!

یه سئوال مهمی همیشه ذهن پسرک کنجکاو رو پر کرده بود ، و اون این بود که مردم  میگفتن ، که ...  چون پدرش مرحوم آقا بزرگ ، خیلی انسان وارسته‌ای بوده ، هیچوقت با کسی درگیر نمی‌شده و همیشه از حق خودش میگذشته ، ... این خیلی عجیب بود براش چون آقا معلم میگفت ، مرحوم آقا بزرگ معلم قرآن بوده و کسی که قرآن رو فهمیده باشه ، هیچوقت تن به ظلم نمیده ، ... به خاطر اثبات همین موضوع ... یه روز میره پیش مادرش و از اون می‌خواد تا با گفتن خاطرات گذشته ، در مورد بی تفاوتی نسبت به مال دنیا که از فضائل  پدرش بود ...  بیشتر تحقیق کنه ... خلاصه مادرش در مقابل کنجکاوی و حقیقت جویی های پسرک ، طاقت نمیاره ... و اسراری رو از خانواده عین‌الله میگه که دل هر انسان آگاه و بیدار رو بدرد میاره ...  ادامه در قسمت دوم !!!

نویسنده : مصطفی امیرخانی : ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم